بـشکن و خـرابـم کـن
بيا
مرا بتراش
ای تنـم به دستانت
به
بت سرای دلت در شبان رؤيايی
بيا
مرا بتراش
تا سحـر مرا بتراش
به
لمس و بوسه و ناز و نياز و زيبايی
بيا
مرا بتراش
از حريـر و ابـريشم
بـه
بسـتر شـب تنـهايی سـوز عريانـت
به
شوق پنجه کشيدن زپای تا به سرم
چو
نور وسوسهي شمع ذوق چشمانت
زبوسه
ريز لبانت ببـار گــل به تنم
شـراب
تشنگی عشق در گلـويم ريز
بـبـر
دلـم بـه ســر بـال های مـژگـانت
به
جذبههای نگاهت زخود فرويم ريز
بکش
مرا به خم و پيچهای آغوشت
به
کورهی نفـست آتشم کن،آبم کن
ميان
عشق قـوی پنجهی دو بازويت
بگيرم
و بـفشار، بشکن و خرابم کن
+ نوشته شده در
89/06/21ساعت 11:1  توسط داغ گناه
|

هوس از چشم تو سرازیرست
دست هایم با تو
درگیرست
دست هایم خرابِ
اندامت
دست های تو مثل
زنجیرست
لب لبالب از لبت امشب
جنگ بین آهو و شیرست
می درد چشم تو دهانم
را
چشم هایت برق شمشیرست
پیکرت....برجستگیهایش
تکه های سرد ازمیرست
طرح اندام تو اسلیمیست
ساقهایت مرگ تفسیرست
با تو معنا می شود
امشب
بی تو شب دلگیر
دلگیرست
دکمههایت بیسرانجامند
وقت تنگ و لحظهها
دیرست
می روم تا عمق اندامت
ای مؤذن وقت تکبیرست...
+ نوشته شده در
89/06/13ساعت 12:35  توسط داغ گناه
|
+ نوشته شده در
89/06/05ساعت 7:16  توسط داغ گناه
|

بيا اي تنها هم آغوش من
مرا به آغوشت راه بده
بيا چشمانمان را ببنديم
مي خواهم
وقتي لبهاي معصوممان
به هم گره مي خورد
و هر دو از لذت
در آغوش هم نفس نفس مي زنيم
از لذت متناهي جسممان
وجود نا متناهي خداوند را
باچشمان بسته تصور کنيم...
چشمانت را باز نکن ...
نه! نه...
لبهايمان
از گرمي شهوت خشک شده...
اما گونه هايمان از اشک خيس...
اي
تنها هم آغوش من،
بيا که احساسم را
برايت دست نخورده نگاه داشته ام
و جسمم را
به لذت بوسه اي نفروخته ام،
بيا که مي خواهم
وقتي دستانت را
به روي قلبم مي گذاري
از فرط لذت
قطره هاي اشک بر گونه ات بدرخشد.
مي خواهم با اشکهايت
بر تمام احساسم بوسه زني...
مي خواهم اشکهايت
تمام احساسم را خيس کند،
بيا که سالهاست سر به ديوار نهاده ام،
بيا اي تنها هم آغوش من
بیا...
+ نوشته شده در
89/05/27ساعت 1:37  توسط داغ گناه
|

باز کن از سر گیسویم بند
پند بس کن، که نمیگیرم پند
درامید عبثی دل بستن
تو بگو تا به کی آخر، تا چند
از تنم جامه برون آر وبنوش
شهد سوزنده لبهایم را
تا به کی درعطشی دردآلود
به سر آرم همه شبهایم را
خوب دانم که مرا برده زیاد
من هم از دل بکنم بنیادش
بادهای، ای که زمن بی خبری
بادهای تا ببرم از یادش
شاید از روزنه چشمی شوخ
برق عشقی به دلش تافته است
من اگر تازه وزیبا بودم
او زمن تازهتری یافته است
شاید از کام زنی نوشیده است
گرمی و عطر نفس های مرا
دل به او داده و برده است زیاد
عشق عصیانی و زیبای مرا
گر تو دانی و جز اینست، بگو
پس چه شد نامه، چه شد پیغامش
خوب دانم که مرا برده ز یاد
زآنکه شیرین شده از من کامش
منشین غافل و سنگین و خموش
زنی امشب ز تو میجوید کام
در تمنای تن و آغوشی است
تا نهد پای هوس بر سر نام
عشق طوفانی بگذشته او
در دلش ناله کنان میمیرد
چون غریقی است که با دست نیاز
دامن عشق ترا می گیرد
دست پیش آر و در آغوشش گیر
این لبش، این لب گرمش ای مرد
این سر و سینه سوزنده او
این تنش، این تن نرمش، ای مرد
فروغ
فرخزاد
+ نوشته شده در
89/05/21ساعت 2:28  توسط داغ گناه
|

شب در آغوشِ تو آیم که تنت را بِچِشَم
لب به لب های تو سایم، دهنت را بچشم
پنجهام پس زند آن پیرهن گلبویت
داغی سینه ی بی پیرهنت را بچشم
پر زنم با مژه ها در شکن مژگانت
نگه پر هوس کم سخنت را بچشم
بکشم در نفسم، سوز نفس های تو را
سینه در سینه، دل افروختنت را بچشم
تا سحر، باده گساری کنم اندر بستر
تا که سرمستیِ نوش بدنت را بچشم
آن همه یاس و اقاقی و گل و نسترنت
بفشارم به کف و یاسمنت را بچشم!...
+ نوشته شده در
89/05/16ساعت 1:36  توسط داغ گناه
|
راز اتـاق خـواب

از
لای پرده های بلند اتاق خواب
دزدیده
دید می زندت چشم آفتاب
هی
دست می کشد به تنت ؛ سرخ می شود
انگار
روی ملحفه ، فواره ی شراب
شب،
مست در کنار تو خمیازه می کشد
بازو
نهاده بر کمرت : نقره ی ِمذاب
از
لای پلک های خمارش شعاع نور
سر
می کشد که عیش شبانه شود خراب
سوراخ
می شود تنش از آتش رقیب
غربال
می شود بدنش چون شب شهاب
شب
نعره می کشد ؛ دلش از ترس می تپد
ترس
از فرو نهادن این حس بی حساب
فریاد
می زند : « جگرت ، آه! خون شود
خورشید
لعنتی! به شبستانمان نتاب! »
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
89/05/16ساعت 1:23  توسط داغ گناه
|